آنچه که ما از همدیگر می دانیم فقط خاطره ما از لحظاتی است که همدیگر را می
شناختیم.
از آن زمان تا کنون تغییراتی داشته ایم ....در هر دیدار ما غریبه ای را ملاقات می کنیم.

وقتی به کسی نگاه می کنی فقط درصدی از آن چیزی که هست را می بینی و اگر بخواهی بیشتر ببینی همه چیز را خراب می کنی.
My life without me
سهم من این است و من مدام یک ملاقه بیشتر می خواهم.
(فروغ+من)
فاصله تجربه ای بیهوده است و نزدیکی گاه تجربه ای بیهوده تر.
(شاملو+من)
امسال تازه می ره کلاس دوم؛دندانهای جلوشم افتاده و قیافش حسابی خنده دار شده؛
گفت:میای منچ بازی؟
گفتم:آره!
رفت که منچش را بیاره.دو دقیقه بعد از در وارد شد و صفحه کاغذی منچ را گذاشت روی زمین و مهره های کوچیک و رنگی را ریخت روی صفحه و گفت:کدومش را می خواهی ؟
تاآمدم یکی از مهره ها را بردارم ،مهره سبز را بلند کرد و گفت:این که همیشه منم!
گفتم:چرا؟!
ابروهایش را بالا انداخت و گفت :خب دیگه؛چون من موسوی ام!
منچ بازی مان تموم شد ؛بازی را برد مهره ها را جمع کرد و صفحه را زیر بغلش زد و گفت :دیدی موسوی برد!
دهنم باز مونده بود!!!!

یک پایان تلخ از تلخی بی پایان بهتر است.
بروید درباره الی را ببینید در این وانفسا!
ما می ترسیم اما....
نه به خاطر آفتاب،
نه به خاطر حماسه،
به خاطر سايهی بام کوچکاش
به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو
به خاطر پرستويی در باد
هنگامی که تو هلهله میکنی،
به خاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفتهای،
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی،
به خاطر يک سرود
به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست،
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و
هر چيز پاک
به خاک افتادند،
به ياد آر،
عموهایت را میگويم…
شاملو
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
فریدون مشیری
این جا کجا است که تکه های آهن و پاره های خاکستر شده عمر آدمی از آن می بارد؟

با سلام به خدای عزیز
خیلی دلم می خواهد بدانم برای شما کیفیت مهم تر است یا کمیت؟